تبلیغات
نهال : می نویسم بر آب - دیگه خیلی دیره
 
نهال من :
یک نهال سبز را کاشتم در قلب خاک ریختم در پای او قطره های آب پاک بوسه زد بر روی او آفتاب تابناک شد نهالم شاد شاد از نوازشهای باد سالیانی چون گذشت شد نهالم یک درخت یک درخت سایه دار سربلند واستوار...
  ::
به نظرتون وبلاگ چه طوره؟





» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

   

بچه های نهال لحظات شادی را برایتان ارزو دارند

دیگه خیلی دیره
یکشنبه 27 فروردین 1391 ساعت 08:04 ب.ظ | | نوشته ‌شده به دست مجید ..... | ( نظرات )
http://www.upload20.ir/upload/13279086931179133879.jpg


خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.
از آن جایی كه باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، كتابی خرید. البته بستهای كلوچه هم با خود آورده بود.
او روی صندلی دستهداری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بستهای كلوچه بود، مردی نیز نشسته بود كه مجلهاش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتی او اولین كلوچهاش را برداشت، مرد نیز یك كلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش می دادم كه دیگه همچین جراتی به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچهای بر می داشت مرد نیز با كلوچهای دیگر از خود پذیرایی میكرد. این عمل او را عصبانی تر می كرد، اما نمی خواست از خود واكنشی نشان دهد.
وقتی كه فقط یك كلوچه باقی مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا این مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرین كلوچه را نصف كرد و نیمه آن را به او داد.
"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراین، كیف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتی كه در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا عینكش را بردارد، و در نهایت تعجب دید كه بسته كلوچهاش، دست نخورده، آن جاست.
تازه یادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كیفش درنیاورده بود.
خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچهاش را بدون آن كه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم كرده بود



:: برچسب‌ها: داستان , زیبا , نهال ,